زد و یه هفته قبل از رفتنمون خواهرش خیلی احمقانه تصمیمون رو ب مامان مهدی گفت و یهو همههههه چی ریخت بهم، همه بشدت مخالفت کردن و گفتن ما یه پسر داریم و میخوایم بیایم دنبالش و چرا برین تهران و خلاصه کلی بد و بیراه ب مهدی گفتن و فحش دادن و اشکمون رو درآوردن!
دیگه مام مجبورشدیم کنسل کنیم و بریم اصفهان، روز خرید نصف جمعیتشون ریزش کردن و از یه خونواده 11 نفره فقط سه نفر ک باباش و مامانش و خواهرکوچیکش بودن اومدن و از طرف مام ب اجبار اونا مامان بابام و مامان هلیا.
من ک از اولش بششششششدت مخالف اومدن کسی بودم و میدونسم اگه مامان بااون کمردرد و پادرد بیاد فقط عذابه واسه من و بابامم ک حوصله نمیکرد دنبال ما راه بیفته اما هرکار کردم زورم ب چرت و پرتاشون نرسید و ب اجبار مینام آوردم ک اگه اونا کم آوردن حرص نخورن و مینا دنبالمون باشه.
تمام مدت خرید مامان من ب سختی راه میرفت و ننه خودشم دیگه میلنگید،باباهامونم ک کلا گم بودن و فقط من و مهدی و مینا و نعیمه بودیم ک میرفتیم.
رفتیم اینه شمعدون بخریم ک من کلا نمیخاستم و ب اصرار مامانش مجبور شدم برم و وقتی رفتم تو مغازه دس رو هرچی میذاشتم میگفت ن گرونه و یکی دیگه بردار و ازون بزرگا ک رو پایه ان هی نشون من میداد و میگف ببین چ قشنگن و منم ک اصن دوس نداشتم هی میگفتم اصن نگیریم و من نمیخوام تا بلاخره فروشنده گفت بابا خانم خود عروس نمیخواد بگیره دیگه شما چراانقد اصرار دارین و اصن آینه شمعدون یه چیز اضافس و برو پولشو بده براش یه تیکه طلا بخر و منم گفتم رحمت ب شیری ک خوردی و از مغازه اومدم بیرون و آینه شمعدون کنلسش کردم(البته بماند ک هم پولش پرید و هم ککه ام واسم نخرید بجاش)
نمیتونین تصور کنین ک من اون روز چقددددد حرص خوردم،ب حدی ک موقع ناهار وحشتناک حالت تهوع و سرگیجه داشتم و هیچی نتونسم بخورم و فقط دراز کشیده بودم.
خورده ریزه ها رو خریدیم و رفتیم سراغ کت و شلوار و لباس و خریدای اصلی.
تو مغازه اول ک رفتیم مهدی کت رو پوشید و من کلی تو دلم قربون صدقش رفتم و قطعی شد و ما دوتا رفتیم واسه خرید کمربند و کروات طبقه پایین،وقتی اومدم بالا دیدم بابام قرمز قرمز شده گفتم چی شده و تو دلم کلی خودمو فحش دادم ک نکنه خیلی گرون شده گفت هیچی بعد میگم و خلاصه رفتیم بیرون.
رفتیم لباس بخریم ک مامانش فقط میگفت من سیسمونیم باید بخرم و با مراعات خرید کنین و همونجا عن کرد تو اصاب من و منم رفتم و یه لباس خریدم بدون توجه ب چرتی ک گفت و جالب ک لباس من و خواهرش یه قیمت دراومد درحالیکه من عروس بودم و اون خواهردوماد فقط!
دیگه گفتم بیخیال و رفتیم سراغ کفش واسه مهدی ک هرجا رفتیم چیز خوبی گیر نمیومد تا رفتیم یه جا بابام رفت برا خودش کفش بگیره منم رفتم گشتم یه کفش خوشگل پیداکردم دویدم کارتو از بابام بگیرم دیدم باز سرخ شده،گفتم چیه باز گفت هیچی و کارتو داد و مارفتیم خریدیم و اومدیم بیرون!
دیگه تهش از صب تا شب با دوتا چلاق و دوتا گمشده و یه عرق سوز شده(خودم) و یه غرغرو (نعیمه) و یه خجالت زده (مهدی) و یه طفل معصوم واقعا (مینا) تو خیابونای اصفهان تو زل آفتاب میگشتیم. خریدای ما نهایت نهایت دوساعت طول کشید چون جفتمون از مغازه اول خریدمونو کردیم و اومدیم بیرون ولی چشمتون روز بد نبینه ک سر یه مانتو واسه نعیمه خار تک تکمون گ...ییده شد،ینی کل چلاقی و عرق سوزی و سرویس شدنمون سر خرید این مانتو بود ک تک تک مغازه هارو رفتیم و این عن سلیقه هیچی ب چشش خوب نمیومد و دیگه یه جا مامانمو نشوندم گفتم تو نیا بذار مامانش دنبالش باشه فقط و خلاصه کللللی مانتو فروشی رفتیم تا بلاخره یکی خرید و دیگه شب ساعت ده تازه از اصفهان راه افتادیم.
چندروز بعد ازخرید بابا گفت تو مغازه کت شلواری وقتی طرف قیمتو گفته باباش گفته چ گرونه و تو دارون افغانیه کت شلوار قشنگتر میدوزه ب صدتومن مرده هم گفته بوده خب برو از همون افغانیه بخر و براچی اومدی اینجا،دیگه بابام خجالت کشیده بود و سریع حساب کرده بود و فروشنده هم گفته بود بخاطر شما بیرونشون نمیکنم.
تو کفش فروشیم همینطور و گفته بود کفشات دوبار ک پاکنی باید بندازی برن و مفت نمی ارزن اونم گفته بود خب نخور و برو بیرون و باز بابام کلی خجالت کشیده بود و حرص خورده بود.
روز خرید اصولا روز قشنگیه ولی واسه من و مهدی جز خجالت و عذاب کشیدن هیچی نداشت.
حالا شنبه میخوان تشریف ببرن خرید و مام ب اجبار باید بریم،البته اولش اجبار بود بعد مهدی گفت همونطور ک دهن مارو سرویس کردن واسه خرید منم میخوام تلافی درارم و اگه کسی بگه ن و نمیخواد بیاین و اینا خشتک همورو جر میدم چون واسه من همه میخواستن بیان :دی
ازطرفیم واسه من مث روز روشنه ک گربه نره و روباه مکار خودشون میرن خریدشونو میکنن و ب هیچکسم نمیگن ک ایشالا همینطورم بشه چون امروز رفتن یه سری خریدارو انجام بدن
برچسب:
نویسنده: آرشان سلیمانی