یاد روزایی افتادم ک باهام از مشکلاتش میگفت و من هیچوقت باورشون نمیکردم و همش کلی فوشش میدادم و میزدم ب شوخی و خنده فارغ ازینکه اون واقعا داشت باهام حرف میزد و من فک میکردم فقط میخواد جلب توجه کنه.
چقد همه چی زود تموم شد،انگار همین دیروز بود ک بااون تن صدا و لهجه ی قشنگ شیرازیش واسم حرف میزد و من تمام مدت بی توجه ب حرفاش فقط ذوق حرف زدنشو میکردم و میخندیدم.
کاش میشد برگشت ب عقب و هرچی براش کم گذاشتم رو جبران میکردم و مث خواهر واسه حرفاش و سختیاش لاقل یه گوش میشدم.
ببخش منو افشین،ببخش خیلی کم گذاشتم...
برچسب:
نویسنده: آرشان سلیمانی